حریم دوست داشتنی خانه خدا را که طواف می کنی، خیلی تنت می خارد آنجا آشنایی ببینی که سالهاست می دانی لیاقت دیدارش را نداشته و نداری. خیلی دلت می خواهد که صاحب زمانت را ببینی که او هم بین این همه مسلم در حال طواف است. دوست داری چشم که از کعبه یا از زمین زیر پایت که مدام به آن چشم دوخته ای بر می داری و به اطرافت و آدم های دور و برت می اندازی، مولایت را ببینی که چسبیده کنار تو و دارد ذکر شوط های طوافش را می گوید و تو از آرامش با او بودن محظوظی. پس مدام سر می گردانی تا ببینی اش گم شده ی همیشه تاریخ را...
دلت مدام برای دیدنش بی قراری می کند. طواف مستحبی می کنی برای آقا، ذکر شوط های طوافت را دعای فرج و دعای عهد می کنی که دعوت کنی آقایت را، تا شاید بیاید و ببینی اش که تو را لایق دیدار خود دانسته و دلت آرام بگیرد. ولی عقل دوباره وارد می شود و می گوید: علی بن مهزیار اهوازی بعد از بیست دیدار لیاقت دیدار آقا را یافت، تو از راه رسیده ی غرق گناه چه توقعی داری از آقا؟ عقل فرمانت می دهد:«هی بنده ی سر تا پا گناه! از دو حال خارج نیستی. مولا یا در کنار توست و طواف می کند و چشمان غرق گناهت رخصت دیدار و شناخت آقا را به تو نمی دهد، یا دل غرق گناهت تو را چنان از آقا دور کرده است که اگر کنارت هم مشغول طواف باشند، انگار فرسنگها فرسنگ دل و روحت دور است از آن نور خدایی محض. خانه خدا که بی ولی خدا نمی شود، مشکلی اگر هست از توست، ای فرزند انسان. نزدیکی و دوری ولی خدا با توست، نه با او...»
و تو چه می دانی در پس تمام این پرده های نامرئی خانه خدا چیست؟ به یاد می آوری همسفرت را که تعریف می کند: «روزی در کنار در خروجی مسجدالحرام منتظرت نشسته بوده، ناگهان از آن هوای گرم بیرون از خانه خدا، نسیمی خنک به درون می وزد که چنان دل پذیر بوده است که تمام نگاه ها را به خود جلب کرده است. با آن نسیم دلربا، پرندگانی چند، پر سروصدا وارد حرم می شوند و به سرعت خودشان را با آن نسیم به داخل صحن مسجدالحرام و خانه زیبای خدا می رسانند...»
و تو چه می دانی ای فرزند گنهکار آدم!... :
« إِنَّ اللَّهَ عَالِمُ غَيْبِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ»...
فرازی از کتاب در دست تالیف :«اَلسَّلامُ عَلَیک یا خدا...»
پی نوشت:
نیمه شعبان به همه دوستان مبارک...خوش به حال دایی گرامی که نیمه شعبان در مدینه است...خوشا به سعادتش...و چه قدر دلم دوباره هوای مکه و مدینه کرده است...و آن فضای غریب و دوست داشتنی...این شعر را همیشه خیلی دوست داشته و دارم...حتی اگر همه بارهاو بارها شنیده باشندش...یاعلی
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوبار صبح ، ظهر نه غروب شد نیامدی...