- پسرك اصلياي دارد داستان به شدت خودخواه. آنقدر خودخواه كه در تمام تصميمات زندگياش فقط و فقط خودش را ميبيند و نقش مادر و ناپدرياش تنها تا آنجا براي او مهم است كه با منافع او دخالتي نداشته باشد...از روي لجبازي با دختري ازدواج ميكند. از روي همين لجبازي باز هم بدون اينكه به توصيه ديگران گوش دهد ميخواهد زنش را طلاق دهد. پسرك فقط خودش را ميبيند...
- دختري دارد داستان كه از قضا دخترعمه ناتني(!) پسر و معاون وي در اژانس مسافرتي است. اين دو در اوايل داستان با هم خوبند. اما آنجا كه پسر از ازدوا ج با خواهر اين دختر سرباز ميزند اين دو با هم بد ميشوند. دخترك آنقدر بدجنس است كه گاهي از رفتارهايش چندشت ميشود!...دختري مغرور. خودراي. زير آب زن. حسود و...
- پسر ديگري دارد اين داستان كه از قضا همكار دو نفر بالاست. در بد بودن اين پسر جوگير هر چه بگويي كم است. همانجا كه به او خوبي ميكني حاضر است براي منافعش جانت را هم بگيرد. يعني اگر تا مرفق دستت را در عسل كني و توي دهانش بگذاري اين آدم كوچكترين تعهدي به تو نخواهد داشت. نه رفاقت سرش ميشود و نه بزرگتر كوچكتري... و داستان كه ميگذرد ميفهمي اين پسر با دختر دوست نداشتني بالايي سر هيچ و پوچ و لجبازي ازدواج ميكند! به همين سادگي...
- دختر ديگري دارد اين داستان بسيار مرموز. دختري كه با عمويش شغلي را انتخاب كرده است به نام ازدواج. دختري كه زير پوستي ميآيد و ميرود زير جلد پسرك اولي كه از قضا مدير آژانس هم هست! اين دختر كه ظاهرا از خانوادهاي است از هم پاشيده هيچگاه رفتارهايش مشخص نميكند دقيقا خوب است يا بد. اما در مجموع شخصيتي دارد دوست نداشتني. دختري كه مسلما هيچكس دوستش ندارد...
- اما اين همهي ماجرا نيست. جوان خوب هم در اين داستان پيدا ميشود. اين داستان دختري دارد مهتاب گون و از قضا چادري! از خوبي اين دختر هرچه بگويي كم است. از فهميدگياش هم همينطور. برايت سوال پيش ميآيد كه دختري كه مادري ظاهراً بدجنس و چنين خواهر موزماري دارد چه طور در اين خانواده اين چنين بار آمده است! يعني تقريبا هيچ جايش كوچكترين شباهتي به خانوادهاش ندارد. هر چند استثنائات ممكن است اما به هر حال اين استثنا هم در نوع خودش به شدت نچسب است...
***
سريال دلنوازان اين شبها خيلي ها را خانه نشين كرده است. همه با همان حرارتي كه جومونگ را دنبال ميكردند اين را هم دنبال ميكنند. نقش اولهايش مثل جومونگ شدهاند سر در تمام روزنامه ها و مجلات.. اما تنها چيزي كه در اين بين مشخص نيست اين است كه حسين سهيلي زاده اين جوانها را از كجا گرد آورده است! يعني خداوكيلي اين همه جوان نفهم و لجباز و حسود و... دور هم براي خودش نوبري است! پدر و مادرهاي بيمنطق. فرزنداني بيمنطقتر. رفتارهايي از اين دو هم بيمنطق تر. تصميماتي احساسي و غيرعاقلانه. همهي بي منطقي ها اين شبها گرد هم آمده تا از دلش دل نوازان بيرون آيد و به ما بگويد: اي جوانان به حرف پدر و مادرها گوش كنيد! پدر و مادر ها بچه ها را مجبور به تصميماتتان نكنيد! جوان ها چنين نكنيد و چنان كنيد و...
دوست دارم اين شبها كه از قضا دلنوازان را ميبينم از اقاي سهيلي زاده بپرسم: جناب! آيا همه جوانهاي جامعه ما چنيناند يا شما گشتهايد بدترين ها و بهترينهايش را دور هم جمع كرده ايد!! اين جامعه آدم خاكستري ندارد...؟
پي نوشت
همين!...ياعلي
در نظر بگير طرف را برداشتهاي بردهاي فلان شهر كه بيايد خير سرش برايت كار كند. دو روز اول ميگذرد و ميبيني عين خيالش هم نيست. قرار بوده گرافيك يك نرمافزار را طراحي كند. هرچه صبر ميكني ميبيني طرف از رو نميرود. جلسه ميگذاري. به در مي گويي كه ديوار بشنود. هركس قول ميدهد كاري را انجام بدهد در تاريخي مقرر. تاريخها يكي يكي ميگذرد! اما اين پسر حتي دو روز بعد از زمان مقرر هم كارش را تحويل نميدهد...
***
مويش را فشن كرده است. ريش هايش را تيغ زده است. سبيلهايي درست كرده شبيه سبيلهاي سروش صحت. يعني يك تكه از ريشش را به سبيلش اضافه كرده كه مثلا قيافهاش هنري شود. صبح تا شب از بدي سيگار ميگويد و در حين گفتن مدام هم سيگار ميگيراند! مدام از زيبايي شناسي در كار حرف ميزند و اهداف غايي كه بايد در هنرشناسي كار رعايت شود! از هرچه سخن ميگويي در آن صاحب نظر است. اما هربار از او كار ميخواهي جواب ميشنوي:«آقا مگه فلان روز از من كار نخواستهاي؟ من همان موقع كار را به تو تحويل ميدهم!»...
***
روز تحويل كار رسيده. طرف يك هفته خورده و خوابيده. شب آخر افتاده به جان كار! صبحِ روزي كه قرار است كار را تحويل كارفرما بدهي كار را ميبيني! مفت نميارزد! يعني از جنبه همان زيبايي شناسي موصوف هم كه نگاه كني تنها چيزي كه اين كار ندارد همان زيبايي است!... نميداني با طرف چه كار كني!...يك هفته طرف را برداشتهاي مفت بردهاي با يك ماشين دربست زير پا و شام و ناهار و بليط هواپيماي مجاني كه مثلا امكانات بدهي كارت خوب پيش برود اما...
***
متاسفانه داستان اين جواني كه نظيرش هر روز در ميان جامعه بيشتر ميشود شبيه داستان زندگي ماست.. آنقدر كه خوب حرف ميزنيم خوب عمل نميكنيم... آنقدر كه ظاهرمان شكيل است باطنمان... آن قدر كه از زيبايي حرف ميزنيم زيبايي را نميشناسيم.. آنقدر كه از خدا ميگوييم خدايي عمل نميكنيم...واقعاً فردايي كه قرار است ما كار تحويل دهيم كارمان را آنطور كه بايد تحويل ميدهيم يا...
پي نوشت:
- مدت زيادي نبودم... به همين دليل امكان به روز رساني نداشتم.. سرم به اندازه كافي شلوغ بود...
- ميلاد آقا امام رضا مبارك... اقايي كه ما خودمان را هنوز همسايهاش ميدانيم و هنوز هم دلمان براي زيارتش تنگ است.. نذري كردهام خفن براي حرم اقا... آن شا الله كه بشود و انجامش دهم تا دنيايي از آن نذر استفاده كنند!
- از لحاظ قمري كه حساب كني امسال 26 ساله شدهام اما از نظر شمسي هنوز يكسال كوچكترم!!...ياعلي
دوهفته اي مانده به انتخابات دور دهم رياست جمهوري. هر روز خبر ميرسد سيد حسن خميني با ميرحسين موسوي يا يكي از اعضاي آن ستاد ديداري دارد. حتي يكي دو صحبت از سيدحسن نقل ميشود دال بر اينكه او با ميرحسين و ستادش همكاري دارد. براي ما كه دوست داريم بيت امام را فارغ از اتفاقات جناحي ببينيم، بهتر است اين خبرها دروغ باشد.
***
سيد حسن خميني در مصاحبه با روزنامههاي ايتاليايي گفت: « نبايد از نظر دور دانست كه طالبان هم به نام اسلام عمل مي كنند و رييس جمهوري سابق، سيد محمد خاتمي، هم پرچمدار نوعي اسلام كاملا متفاوت از اسلام طالباني است»
***
انتخابات به پايان رسيدهاست. هيات دولت نهم براي بيعت با حضرت امام به حرم ايشان رفته اند. سيدحسن خميني براي استقبال از رييس دولتي كه پدربزرگش پايه گذاري كرده است به حرم امام نمي رود... او از مسئوليتش شانه خالي ميكند.. ان شا الله كه تعمدي در كار نبوده است! نگاه فراجناحي يعني...
***
رييس جمهور منتخب براي دريافت حكم تنفيذ به محضر رهبري رسيده اند. مطابق سنت مرسوم سيدحسن خميني بايد متن اين تنفيذ را بخوانند. سيد حسن حضور نمي يابد. رييس دفتر رهبري متن را ميخواند. ان شا الله كه اين بار هم تعمدي در كار نبوده است...نگاه فراجناحي يعني...
***
بعد از انتخابات است. سيد صادق طباطبايي که دایی همین آقا سید حسن خمینی است مستقيم وارد مي شود. او از ميرحسن موسوي طرفداري ميكند. آيا نبايد طباطبايي را بسته به بيت امام بدانيم؟ بستگي دارد... آنجا كه به دردمان بخورد يا خير!
***
زهرا اشراقي مانند حسن خميني نوه امام است. چه قبل و چه بعد از انتخابات در مصاحبه هاي مختلف حمايت خود را از ميرحسن موسوي اعلام مي كند. او همسر محمد رضا خاتمي دبير كل جبهه مشاركت است. جبهه مشاركت را كه مي شناسيم نه؟!
او در مصاحبه با روزنامهاي ايتاليايي ميگويد:« كشور ما در حال حاضر دوران سياهي را مي گذراند»
***
اوايل دهه شصت است. انقلاب با ضد انقلاب در گير است. سيدحسين خميني نوه اما هر روز با صحبتهايش دردي بر دردهاي انقلاب مي افزايد. موضوع تا آنجا پيش مي رود كه امام خميني به نوهشان ميفرمايند:
«پسرم حسين خميني! جواني براي همه خطرهايي دارد كه پس از گذشت آنها، انسان متوجه ميشود. من ميل دارم كساني كه به من مربوط هستند، در اين كورانهاي سياسي وارد نشوند؛ من اميد دارم كه شما با مجاهدت در تحصيل علوم اسلامي و با تعهد به اخلاق اسلامي و مهار كردن نفس اماره بالسوء، براي آتيه مورد استفاده واقع بشوي؛ من علاوه بر نصيحت پدري پير، به شما امر شرعي ميكنم كه در اين بازيهاي سياسي وارد نشوي و واجب شرعي است كه از اين برخوردها احتراز كني؛ من به شما امر ميكنم به حوزه علميه قم برگرد و با كوشش، به تحصيل علوم اسلامي و انساني بپرداز. " (صحيفه نور، جلد 14، صفحه 345)»
***
ديروز انصاري رييس موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني نامه اي سرگشاده به جواد لاريجاني نوشت. او پس از اينكه از لاريجاني پرسيد چرا مانند هولوكاست نميگذارند درباره انتخابات تحقيق شود و رييس جمهور وقت را به طور ضمني به تقلب متهم كرد(!؟)، لاريجاني را با ضديت به امام متهم كرده و اذعان داشته است: «بيت امام فراجناحي است و به اين سادگيها مرعوب نميشود!»
***
حوادث ديروز و امروز انقلاب را كه ورق ميزنم دقيقا نمي فهمم منظور آقاي انصاري نسبت به فراجناحي بودن يعني چه؟ اينكه بيت امام مقدس است و معصوم و فارغ از اشتباه؟ يا خواسته اند تقدس پروري كنند؟ هرچه فكر كردم نفهميدم دقيقا در تعريف ايشان منظور از بيت امام و فراجناحي بودن بعني چه؟ نفهميدم دقيقا كجاي بيت امام در حال حاضر فراجناحي است؟...نفهميدم...
***
امروز صبح بسياري از روزنامه ها كه تا ديروز خواستار برچيدن انقلاب خميني بودند، نسبت به اهانت به بيت امام هشدار دادند؟...نمي دانم... ان شا الله كه تعمدي در كار نبوده است...نگاه فراجناحي يعني...
«...بسياري از ما به طور مبهم حس ميكنيم كه چيزها تندتر حركت ميكنند. پزشكان و متخصصين شكوه ميكنند از آخرين پيشرفتهاي رشته تخصصيشان نميتوانند به علت سرعت آگاه شوند...در بين بسياري از مردم حالت ناراحتي در خصوص «تكاپوي تغيير»ديده ميشود و نگران آنند كه ديگر نتوانند تغيير را مهار كنند...»
«..تغيير به دنبال خود انواع و اقسام پديدههاي اجتماعي بديع فراهم ميآورد...مثل كودكان دوازدهسالهاي كه ديگر حالت كودكانه ندارند و سالمنداني كه در پنجاه سالگي چون كودكان دوازده سالهاند...»
«...شوك آينده پديدهاي است زماني، محصول آهنگ پرشتاب تغيير در جامعه است. شوك آينده از قرار گرفتن يك فرهنگ جديد بر روي فرهنگ قديم پيش ميآيد...فردي را از فرهنگش جدا كنيد و او را ناگهان در محيطي شديداً متفاوت با فرهنگ خودش قرار دهيد. فرهنگي با مجموعهاي از اشارات متفاوت كه ميبايد در برابر آنها واكنش نشان دهد، با مفاهيم متفاوتي از زمان، فضا، كار، عشق، مذهب، رابطه جنسي و غيره و همه اميدهاي او را به بازگشت به محيط اجتماعي آشناتري قطع كنيد. خواهيد ديد كه نابساماني روحي چنين فردي دو چندان ميشود...»
***
آنچه ملاحظه گرديد گوشههايي از كتاب تكان دهنده «شوك آينده» نوشته الوين تافلر است. كتابي به شدت آموزنده و پندآموز. كتابي براي فهم آن چيزي كه اين روزها در آن گم شدهايم. كتاب شناخت آينده اي كه گذشتگان ساختند.
شوك آينده از تغيير مي گويد و پايان عصر تداوم. از ديروز مي گويد و امروز و فردا...شوك آينده همان چيزي است كه نزديك جهار دهه قبل تافلر در خصوص آن هشدار داده است و انگار در دنيا كسي نبوده است كه به حرفهاي او جامه عمل بپوشاند.حرفهاي تافلر در اين كتاب مربوط به آغاز اين تغييرات بنيادين در غرب است. چيزي نزديك به چهل سال پيش. اما مصاديق موجود در اين كتاب با آنچه امروز در ايران ميگذرد بسيار شبيه است. نمي دانم. شايد به قول تافلر واقعاً اين گذار تاريخي در همه جاي دنيا يك شكل داشته باشد و فقط در نوع برخي مصاديق تفاوت داشته باشد. والا در خصوص تعارضات شديد فرهنگي هيچ تفاوت عمده اي بين ايران كنوني و آمريكاي چهل سال قبل ديده نمي شود. به هر حال شايد آشنايي بسياري از ما ايرانيان با اين كتاب و خواندن آن بتواند تعارضات بسيار شديد فرهنگي ايران را تا حدودي به كنترل خود درآورد. البته به شرطي كه با اين كتاب هم مثل بسياري كتاب هاي آموزنده ديگر برخورد سلبي صورت نگيرد...ياعلي
اين دو سه ماهه كه از انتخاب دولت محمود احمدي نژاد گذشته است به اندازه كافي متعجب و مبهوت شده ايم. يعني يك طورهايي ديگر خسته شده ايم از دست اين تصميمات شتاب زده و غيركارشناسي احمدي نژاد! سخت است كه در كشوري 70 ميليون هر روز ببيني رييس دولتش از شدت قحط الرجال آدم هاي كوتوله اي را در مناصب مهم معرفي مي كند كه گاهي از اين كه اين آدم ها مي شوند مسئول كشورت خجالت زده مي شوي. انتصاب انسان كوچكي مثل محمدرضا رحيمي كه به زور خودش را به دولت احمدي نژاد چسبانده و زماني دست هاشمي را بوسيده و حال احمدي نژاد را پيامبر زمان كنوني مي داند در منصب استراتژيكي مثل معاونت اولي نظام واقعاً انسان را از خود نيز شرمنده مي كند. اين تصميمات و آدم هايي كه دور احمدي نژاد را گرفته اند به هيچ وجه شبيه آن نظراتي نيست كه ما داشتيم تا احمدي نژاد بشود رييس دولت ايران. هر چه بيشتر پيش مي رود بيشتر به اين نتيجه مي رسيم كه روزي فرياد برآوريم جناب محمود خان:« ما از طلا گشتن پشيمان گشته ايم، مرحمت فرموده ما را مس كنيد...»...ياعلي